تبليغاتX
عـــــــــــــطرگــل یــاس

عـــــــــــــطرگــل یــاس

دل نوشته ها و گزیده ای از خاطرات شهیدان

روز دوازدهم محرم : ورود کاروان به کوفه

مورخان اسلامى نوشته‏ اند كه اسيران آل محمد( ص) را روز دوازدهم محرم وارد كوفه كردند. كوفه براى خاندان وحى شهرى آشنا بو . برخى از بانوان كاروان اسيران همچون زينب ( س  )روزگارى نه چندان دور  ، خود بانوى گرانقدر اين شهر بود   . اين شهر مدتى مركز حكومت امام على  (ع ) ود و مردم اين شهر خاندان على  (ع ) را از ياد نبرده بودند. على ‏بن ‏الحسين  .

 زينب (س) دخت گرامي علي (ع) و ديگر اهل بيت پيامبر اكرم (ص) را.

اهـل بـيـت رسـول خـدا(ص ) را هـمـانـنـد اسـيـران وارد كوفه كردند امام سجاد(ص ) از شدت بيمارى رنجور شده بود، ولى با اين حال او را در غل و زنجير كرده بودند.
مـردم كـوفـه با ديدن كاروان اسيران شيون و زارى سر دادند. زينب كبرى (س) دختر اميرالمؤمنين به مـردم اشـاره كـرد كـه خاموش باشيد! يكباره نفس ها بند آمد و زنگها از صدا افتاد و زينب (س) زبان به سخن گشود:
سپاس خدا را و درود بر محمد و خاندان پاكش باد. اى اهـل كـوفـه! اى مـردم مكار حيله باز! آيا گريه مى كنيد؟
اشكتان خشك مباد، ناله هايتان آرام نـگـيرد. شما در مثل مانند زنى هستيد كه رشته خود را محكم تافته، سپس تارتار از هم مى گسلد. سـوگـندهايتان رادست آويز فساد كرده ايد، آيا جز لاف و تكبر و فساد و چاپلوسى كنيزان و سخن چينى دشمنانه چيزى ديگرى در شما هست؟
شما به سبزه خاكروبه و نقره بر قبر اندوده مى مانيد، براى خود توشه اى پيش فرستاديد كه خشم خدا را برانگيخت و در عذاب، جاودانه شديد. آيا گريه و زارى مى كنيد؟
آرى! بـه خدا شايسته گريه ايد، بسيار بگرييد و كم بخنديد كه نصيبتان ننگ و عار شد، ننگى كه تا ابـد پـاك نشود چگونه مى توانيد اين ننگ را از دامن خود بشوييد كه فرزند خاتم انبيا، سيد جوانان بـهـشتى را كشته ايد، آنكه در سرگردانى ها مرجع و در سختى ها پناه شما بود، آنكه دليل روشن و زبـان گـويـاى شـمـا بـود چه بار گناهى را بر دوش گرفتيد، دور باشيد از رحمت خدا و نابودى نـصـيـبـتـان بـاد، سـعـيتان به نوميدى انجاميد، دست ها بريده شد، سوداى پر زيانى كرديد، خشم پروردگار را براى خود خريديد و خوارى ذلت بر شما حتمى شد.
واى بـر شـمـا! مـى دانـيـد چـه جگرى از رسول خدا شكافتيد و چه پرده نشينى را از پرده بيرون كشيديد و چه خونى ريختيد و چه حرمتى را شكستيد، كار بسيار زشتى مرتكب شديد، چيزى نمانده كـه آسـمـان و زمين شكاف بردارد و كوهها ويران شوند. آنچه كرديد بزرگ، دشوار، بد، كژ، زشت و شوم است و چنان بزرگ كه زمين و آسمانها را پر كرده، آيا شگفت داريد اگر از آسمان خون ببارد و همانا عذاب آخرت خواركننده تر است و شما را در آن روز ياورى نيست.
مـهـلـت شـمـا را مـغـرور نـسازد كه خداى تعالى از شتابكارى به دور است و هميشه براى انتقام فرصت دارد و در كمين گاه است.

حال وظيفه امام سجاد(ع) بود كه آرمان كربلائيان را در لباس جهاد اسارت و در قالب جدال و مواعظ احسن به گوش همگان برساند. و مردمان مقهور سياست جهالت پرورى امويان را به اسلام راستين، اسلام محمد و على(ع) و اسلام قرآن رهنمون گردد. مسؤوليت سترگ پيام ‏رسانى عاشورائيان بر شانه ‏هاى امام ساجدان و عارفان سنگينى مى ‏كرد. او مى ‏بايست در عصر نوميدى از پيروزى حركت مسلحانه به روش ديگر به بيان مسأله رهبرى و امامت، لزوم شناخت امام عادل و نشانه‏ هاى امام عدل و نشانه‏ هاى رهبران فاسد و ستم پيشه بپردازد. و مردم غافل و به جهل واداشته را به وظايف شان در برابر رهبر عادل و همت براى اصلاح جامعه بيدار سازد. تفكر اصيل اسلامى را براى جامعه تبيين نمايد تا اميد به ايجاد حكومت اسلامى توسط خاندان وحى را در دل همگان احيا سازد. از سوى ديگر او خود شاهد واقعه كربلا بود و همت گمارد؛ تا ياد و خاطره حماسه‏سازان عاشورا را در نهاد جامعه اسلامى بارور سازد. دشمن نيز همچون تمامى عصرها اين نكته را دريافته بود كه مركز اصلى انقلاب‏ها و مبارزات عدالت‏خواهانه مردم، ولايت و امامت است. هدف قطعنامه عبيداللَّه ‏بن ‏زياد كه نوشته بود: «مردى از خاندان حسين(ع) را زنده مگذاريد». حتى نوشته ‏اند عبيدالله براى دستگيرى و تحويل امام زين‏ العابدين و تحويل او به مأموران پسر زياد، جايزه قرار داد.

على‏ بن‏ الحسين(ع) در سرزنش مردم شهر كوفه چنين فرمود:

مردم، آنكه مرا مى‏ شناسد، مى ‏شناسد. آنكه مرا نمى ‏شناسد خود را به او مى ‏شناسانم. من على، فرزند حسين، فرزند على‏ بن ‏ابيطالبم. من پسر آنم كه حرمتش را در هم شكستند و نعمت و مال او را به غارت بردند و خاندان وى را اسير كردند. من پسر آنم كه در كنار نهر فرات سر بريدند، در حالى كه نه به كسى ستم كرده و نه با كسى مكرى به كاربرده بود. من پسر آنم كه او را از قفا سر بريدند و اين مرا فخرى بزرگ است.

مردم آيا شما به پدرم نامه ننوشتيد؟ و با او بيعت نكرديد؟ و پيمان نبستيد؟ و فريبش نداديد؟ و به پيكار او برنخاستيد؟ چه زشت‏كارانيد و چه بدانديشه و كرداريد. اگر رسول خدا به شما بگويد: فرزندان من را كشتيد! و حرمت مرا در هم شكستيد! شما از امت من نيستيد، به چه رويى به او خواهيد نگريست؟

سخنان امام سجاد(ع) تحولى شگفت در كوفيان ايجاد كرد و از هر سو بانگ گريه برخاست. مردم يكديگر را سرزنش كردند. سپس على ‏بن‏ الحسين(ع) بر اين نكته تأكيد كرد كه سيرت ما بايد چون سيرت رسول خدا باشد كه نيكوترين سيرت است. مردم كوفه كه مجذوب سخنان حماسى و مخلصانه سيد ساجدان قرار گرفته بودند، فرياد برآوردند كه ما فرمانبردار توايم و از تو نمى ‏بريم و با هر كس كه گويى پيكار مى ‏كنيم و با آنكه خواهى در آشتى به سر مى ‏بريم! يزيد را مى ‏گيريم و از ستمكاران بر تو بيزاريم.

امام على ‏بن ‏الحسين(ع) از موضع سست كوفيان آشنا بود فرمود:

هيهات! اى فريبكاران دغل باز، اى اسيران شهوت و آز. مى ‏خواهيد با من هم كارى كنيد كه با پدرانم كرديد؟ نه به خدا. هنوز زخمى كه زده‏ ايد خون فشان است و سينه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان است. تلخى اين غمها گلوگير و اندوه من تسكين‏ ناپذير است. از شما مى‏ خواهم نه با ما باشيد نه بر ما.

اولين رويارويى و برخورد زين ‏العابدين(ع) با حاكمان اموى پس از واقعه كربلا، برخورد و گفتگوى امام با پسر زياد حاكم خيره سر كوفه بود. وقتى اسيران آل محمد(ص) را وارد كاخ ابن ‏زياد نمودند، عبيدالله بن ‏زياد از نام او پرسيد. فرمود من على فرزند حسينم. ابن ‏زياد گفت: مگر خداوند على ‏بن‏ الحسين را نكشت؟ امام على(ع) فرمود: برادرى داشتم كه مردم او را كشتند. پس زياد گفت: خداوند او كشت، امام(ع) فرمود: «اللَّه يتوفى الانفس حين موتها». استدلال امام(ع) اشاره به اين بوده كه آنها برادرش را كشتند و خداوند او را قبض روح كرد.

ابن ‏زياد كه مست غرور و كينه بود از اين حركت استدلالى سيّد عارفان درمانده گشت و سخت خشم گرفت و دستور داد تا او را بكشند. اين منطق آنان بود كه هر كس در مقابل آنان با شجاعت به افكار و پندارهاى نارواى آنان پاسخ گويد و نقد كند، تهديد به مرگ شود. ولى پسر مرجانه مى ‏بايست دريابد كه على ‏بن ‏الحسين(ع) چونان بزدلان كوفى نبود كه با يك خروش، خويش را ببازد. او با قاطعيت و شجاعت تمام در پاسخ ابن زياد فرمود:

«أبالقتل تُهِدّدنى؟ أما علمت انّ القتلَ لَنا عادةً و كرامتنا الشَّهادة»؛

آيا من را از مرگ مى ‏ترسانى؟ مگر نمى ‏دانى شهادت ميراث كرامت و افتخار ماست.

آنگاه ابن زياد رو به حضرت زينب (س) كرده و گفت: سپاس خدا را كه رسوايتان كرد، شما را كشت و ادعايتان را تكذيب كرد.
زيـنـب (س) فـرمـود: سـپاس خدا را كه ما را به وسيله پيامبرش محمد(ص) گرامى داشت و از پليدى پاك كرد، تنها فاسق است كه رسوا مى شود و فاجر است كه تكذيب مى شود.
گفت: چگونه ديدى كارى را كه خدا با برادر و خاندانت كرد؟
حضرت فـرمـود: من جز زيبايى نديدم، آنها كسانى بودند كه خدا شهادت را برايشان مقدر كرده بود و آنها هم به قتلگاه خويش آمدند، به زودى خدا ترا با آنها در يك جا جمع خواهد كرد و به محاكمه خواهد كشيد، ببين آنگاه پيروزى از آن كيست، مادرت به عزايت بنشيند پسر مرجانه!
ابن زياد از خشم شعله ور شد، چنانكه گويى قصد جانش را دارد. عمرو بن حريث گفت: اى امير! اين زن است به خاطر گفته هايش نبايد مؤاخذه شود.
ابن زياد گفت: با كشتن حسين و عاصيان متمرد خاندانت، خدا قلبم را شفا داد.
زيـنـب دلـش شـكـسـت و گـريـسـت فرمود: به جان خودم، بزرگم را كشتى، خاندانم را اسير كردى، شاخه هايم را شكستى و ريشه ام را بريدى، آرى اگر شفاى تو در اين است شفا گرفته اى.

نكته مهمى كه در اين گفتگوها به چشم مى ‏خورد، اولاً قاطعيت و شجاعت و روحيه شهادت‏ طلبى اين دو بزرگوار است و ديگر آگاهى كامل امام سجاد(ع) و حضرت زينب(س) به نوع پشتوانه فكرى حكومت امويان در جوامع بشرى. حكومت‏ها هر اندازه كه توانمند و مقتدر باشند، بى‏ شك نيازمند پشتوانه فلسفى و عقيدتى ‏اند تا تكيه گاه نظام سياسى و اقتصادى آنان بوده و توجيه گر رفتار و مواضع آنها باشد. اين پشتوانه فكرى بر حسب تفاوت جامعه ‏ها مختلف است. بنى ‏اميه نيز براى تخدير افكار مردم و رام ساختن آنان شگردهاى زيادى داشتند كه يكى از راهكارهاى اساسى آنان جبرگرايى بود. در برابر هر كارى تلقين مى‏ نمودند كه اين كار خدا بود كه اينگونه شد و اگر مصلحت خدايى ايجاب نمى ‏كرد اين گونه نمى ‏شد. و اين خود يكى از حربه‏ هاى سياسى آنان براى ظلم و جنايت بود.

امام على ‏بن ‏الحسين(ع) بهمراه عمه بزرگوار خود به عنوان پيام رسانان كربلاي حسيني و با وقوف و آگاهى كامل به اين نيرنگ سياسى امويان، هم در كاخ ابن زياد و هم در قصر يزيد در شام، به مبارزه با اين پندار فكرى امويان پرداختند و آن را نشانه رفتند و با استدلال به آيات قرآن آن را مورد حمله قرار دادند.

اسـيـران را بـراى مـدتى كه در تاريخ ضبط نشده در كوفه نگه داشتند در اين مدت به دستور ابن زياد سرهاى شريف شهدا را گاهى بر درگاه كاخ نصب مى كردند و بر روى نى در كوچه هاى كوفه و قبايل اطراف مى چرخاندند.

سپس ابن زياد ملعون درباره اسيران و سرهاى شهدا از يزيد كسب تكليف كرده بود و يزيد به او دستور داده بود اهل بيت رسول خدا (ص) را به شام بفرستد.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 0:59  توسط گمنام  | 

روز يازدهم محرم : حرکت کاروان از کربلا

حركت كاروان اسيران كربلا به سمت كوفه در روز يازدهم محرم سال 61 هجري و ورود آن

 

بزرگواران به كوفه در تاريخ 12 محرم سال 61 قمري .

حادثه خونين كربلا، عصر روزعاشورا با شهادت امام حسين(ع)واصحابش پايان پذيرفت و

بخش دوم نهضت حسينى به رهبرى امام على ‏بن ‏الحسين(ع) وعمه بزرگوارشان ، حضرت

زينب كبري (س) آغاز شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 0:50  توسط گمنام  | 

روز دهم محرم : روز عاشورا - حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام - حضرت زينب عليها السلام و شام غريبا

مصیبت وداع امام حسین(ع)

امام حسین(ع) بعد از شهادت یاران، خود را برای جهاد با دشمن

آماده نمود و برای خداحافظی به طرف خیمه آمد و با صدای بلند

فرمود:یا سکینه،یا فاطمه،یازینب،یا ام کلثوم،عَلیکنّ مِنّي‌السَّلام.

سکینه گفت: آیا برای مرگ آماده شده‌ای؟فرمودند: چگونه تن به

مرگ ندهد کسی که دیگر یاوری ندارد . دراین هنگـام زنتن حرم 

صدا به گــریه بلنــد کردنـد و حضــرت آنها را دلـــداری می داد و

می فرمود: باید صبر پیشه سازید و در لحظات آخر رو به خواهر

کردند وفرمودند: ای  خواهر،پیراهن کهنه یادگاری مادرم رابیاور.

آن پیراهنی که کسی رغبت نکند از تنم بیرون آورد...

امام سجاد(ع) دروداعی که با پدربزرگوار داشتف پرسید : عمویم

اباالفضل(ع) چه شد  ؟ امام(ع) فرمود: پسرم، بدان که عمویت را 

کشتند و دستهایش را از بدن جدا کردند. آنچنان امام سجاد (ع) 

گریه کردکه بیهوش شد.چون بهوش آمداز دیگران سئوال کرد  :

برادرم علی و حبیب بن مظاهرومسلم بن عوسجه و  زهیربن قین

چه شد؟ امام(ع) فرمود: پسرم ،اینقدر بدان که در میان خیمه ها

ازمرد ها کسی جز من وتو باقی نمانده .  در این لحظه امام زین

العابدین(ع) درحالی که گریه میکرد ، به عمه اش گفت  : شمشیر

و عصای مرا بیاور.امام حسین(ع) فرمود:

شمشیر و عصا برای چه می خواهی ؟ گفت  : عصا می خواهــم

تا برآن تکیه کنم و  شمشیررابرای دفاع‌ از حریم ولایت میخواهم

زیرا در زندگی خیری نخواهد ماند. امام حسین  (ع) مانع شدند

 و او را به سینه چسبانیدند  و فــرمودند : پسرم  ، تو بعد از این

سرپرست کودکان یتیم و مظلوم هستی و اینان مردی غیـر از تو

ندارند.سپس فرمود : سلام مرا به شیعیان برسانید . بگو پدرم 

راغریبانه کشتند. پس برای او بنالید و گریه کنید.

وداع حضرت زینب و سکینه(س)

وقتی امام حسین(ع) از خیمه دور می شد،(به طرف میدان می رفتند)، زینب(س) به دنبال برادر صدا می زد:

صبر کن تا به وصیت مادر عمل کنم. وقتی امام(ع) پرسید چه وصیتی است؟ زینب(س) عرض کرد: مــادرت

فاطمه(س) سفارش کرد که وقتی حسینم خواست در کربلا برای جنگ بسوی دشمن برود، به جای من گلوی

اورا ببوس.در این حال زینب(س) لبهای خود رابر گلوی برادر نهاد وبوسید.آنگاه حضرت امام حسین(ع) با

زنها وداع کرد و کانت سکینه تصِحُ فَضَمَّها اِلی صَدر. در اینجا چون سکینه را صیحه زنان دید، او را به

سینه چسبانید و فرمود: سَیَطولُ بَعدی یا سکینهُ فَاعلَمی مِنکِ البَکاءِ اِذ الحَمامُ دَهانی لا تُحرِقی قَلبی بِدَمِعکَ

حسرهً مادامَ مِنّی الرُّوحُ فی جُثمانی ... ای سکینه، حالا بعد از جان سپردن من، گریه تو بر من زیاد خواهد

شد. دلم را با سوز اشک چشمان خود مسوزان تا وقتی روح بر بدن من است ... .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 23:55  توسط گمنام  | 

روز نهم محرم : روز تاسوعا - حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام

 

مصیبت حضرت ابوالفضل(ع)

حضرت ابوالفضل(ع)، بعد از شهادت برادران و یاران از امام حسین(ع) اجازه میدان گرفت و عرض کرد که سینه ام تنگ آمده و ... . حضرت فرمود: ای عباس(ع)، تو پرچم دار لشگر منی. با رفتن تو دیگر کسی را ندارم.

ابوالفضل(ع) اصرار کرد. امام حسین(ع) فرمود: حالا که عازم میدانی، پس مقداری آب برای کودکان و تشنگان حرم بیاور.

ابوالفضل(ع) وقتی وارد خیمه مخصوص مشکها شد، دیدند که کودکان از شدت عطش شکمهای خود را به مشکهای نم دار می گذارند بلکه از عطششان کم شود. ابوالفضل(ع) به آنها وعده داد که بزودی برای شما آب خواهم آورد. حضرت به طرف شریعه رفتند و با یک حمله، محاصره را در هم شکستند و خود را به شریعه رساندند. و از کثرت تشنگی و خستگی همین که دست بر زیر آب آورد تا بنوشد، پس بیاد عطش امام حسین(ع) افتاد و آب نخورد و گفت: بخدا قسم آب نمی خورم در حالی که آقا  و مولایم حسین(ع) تشنه است.

بعد از پر کردن مشک، به طرف خیمه ها راهی شدند. شخصی که پشت درختان خرما پنهان شده بود، حمله کرد و دست راست آن حضرت را قطع نمود. مشک را به شانه چپ گرفتند. دست چپ را نیز قطع نمودند.

آن حضرت با فداکاری مشک را به دندان گرفتند که در همین حال تیری به مشک زدند و امید ان حضرت را به یأس مبدل کردند. یکی از لشگریان عمودی آهنین به فرق نازنین آن حضرت زد که ایشان به زمین افتادند و صدا زدند: برادرم حسین(ع)، مرا دریاب.

امام حسین(ع)خود را به عباس(ع)رساندند و فرمودند:هم اکنون پشتم شکست و قدرتم کاسته شدمي گویند بعد از شهادت ابالفضل(ع)، امام حسین(ع) عمود خیمه عباس(ع) را خوابانیدند یعنی آن حضرت شهید شدند.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 23:38  توسط گمنام  | 

روز هشتم محرم : حضرت علي اکبر عليه السلام

مصیبت حضرت علی اکبر(ع)

حضرت علی اکبر(ع) اولین جوان از بنی هاشم بود که اجازه میدان را از پدر گرفت. امام حسین(ع) به او اجازه فرمودند در حالی که نگاه مأیوسانه پدر او را بدرقه می کرد. فَنَظَر الیه نَظَر ایِسٍ.

در لحظه ای که علی اکبر(ع) به میدان می رفت، امام(ع) رو به آسمان کرد وعرض کرد: خداوندا توشاهد باش که بهترین جوان و شبیه تـرین شان به پیامبرت (ص) از نظر ظاهر (جسم) و اخلاق و منطق (صحبت کردن) را به طرف میدان فرستادم . هر وقت مشتـاق دیدن جمال پیامبر (ص) می شـدم، به چهره این جوان نگاه می کردم.

حضرت علی اکبر (ع) آنقدر در میدان جنگ فداکاری کرد که از هــر طرف دشمــنان را به خاک هلاکت می افکند  ولی گرمای سوزان و سنگینی سلاح و ... اورا اذیت می کرد وبرای رفع عطـش به خیام بازگشت و صدا زد: "پدر، تشنگی مرا کُشت و سنگینی اسلحه مرا از پای درآورد. آیا آب در اختیار داری تا بنوشم."

امام(ع) گریه نمود و فرمود: کجا آب برای من است. زبانت را بیرون بیاور و حضرت آن را به دهان خــود نهاد و انگشتر خود را به او داد و فرمود: آن را در دهان خود بگذار و برو و ... .

علی اکبر(ع) به میدان رفت و هشتاد نفر را به هلاکت رساند تا او را محاصره کردند و از هر طـــرف به او ضربه می زدند و شخصی ضربت سختی به فرق مبارکش زد. حضرت از شدت جراحت دسـت به گردن اسب انداختند و اسب هم به طرف لشگر دشمن رفت. می گویند در اثر جراحت، اسب نمی دیده.

هرکس ضربتی به او وارد می کرد تا اینکه از اسب به زمین افتاد و پدر را صدا زد. امام(ع) خود را به او رساند و او را در آغوش گرفت و از بالای سر، صـورت به صـــورت علی گذاشته بود. وقتی سر بلنــد کرد، محاسن شریفش از خـون علی اکبر (ع) رنگین شده بود. فرمود: "علی جان، بعد از تو خاک بر سر دنیــا و زندگانی دنیا".

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 21:10  توسط گمنام  | 

روز هفتم محرم : روضه عطش و علي اصغر عليه السلام

     ** بــا آنــکــه هــسـت آب تــو جان پـرو ای فرات **
                        

                                            ** دلــــهــــا بـــــود ز آب تــــــو، در آذر ای فرات **

     ** ســـیــراب از تـــو عــالـــم و انــدر کــنــار تــو ** 
                       

                                             ** جـان داده تـشـنـه خسـرو جـان پرور ای فرات **

     ** بی مهـریت بس اینکه حسین(ع) تشنه بود و تو **
                      

                                               ** بـودی بـه مـهــر دخـتـر پـیـغـمـبـر(ص) ای فرات **

     ** از آب، تــــو مــــضــایـــقــه کــــردی و آب داد **
                      

                                               ** تـیـر جـفـا بـه حـلـق عـلـی اصـغـر(ع) ای فرات **

     ** بـا نــو رَسـان ســاقـی کــوثــر از ایــن عـمــل **
                        

                                                ** آتــــش فــکـــنــدۀ بــه دل کــــوثـــــر ای فرات **

مصیبت حضرت علی اصغر(ع)

امام حسین(ع) پشت خیام حرم آمد و فرمود: ای خواهرم، کودک صغیرم را بیاور تا او را ببینم و با او وداع

کنم. آن حضرت که تشنگی او را دیدند، او را به طرف لشگر دشمن بردند و فرمودند:

ِان لَم تَرحَمُونی فَارَحِموا هذا الرَّضیع اما تَرَونَهُ کَیفَ یتلظّی عَطَشا.

ای قوم، اگر به من رحم نمی کنید، به این شیرخواره رحم کنید. مگر نمی بینید که از تشنگی چگونه بخود

میپیچد و لبها را باز و بسته می کند.

حرمله می گوید: در کربلا سه تیر سه شعبه زهر آلود داشتم. با یکی از آنها گلوی علی اصغر(ع) را روی

دست پدرش،حسین(ع) پاره کردم وبا دیگری آنگاه که حسین(ع) دامن خودرا بالا زد تا خون از چهره پاک

کند ، قلب او را شکافتم . و دیگری گلـوی طفل دیگری بنام عبدالله بن حـسن را در حالی در دامن عمـویش

حسین(ع) بود، پاره کردم.

امام حسین(ع) دستهای خود را زیر گلوی شیرخواره گرفتند و خونهای مبارکشان را بطرف بالا می ریخت.

ایشان از اسب پیـاده شدند و با غلاف شمشیر قـبر کوچکی را در زمین ایجــاد کرده و آن کودکِ بخونِ گــلو

آغشته را در همان جا دفن کردند.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 21:6  توسط گمنام  | 

روز ششم محرم : حضرت قاسم ابن الحسن عليه السلام

قاسم فرزندامام حسن (ع)

خداوند يتيم ها راخيلي دوست  دارد. مخصوصاً  اگر فرزند شهيد باشد پيامبر(ص) فرمود :" كسي كه از روي مهرومحبت  برسر يتيمي دست بكشد دربهشت همسايه من خواهد بود. وقتي دشمنان اسلام امام حسن(ع) را زهر دادند.. امام حســين (ع) سرپرستي فرزنـدانش را برعهده گرفـت.امام حسين (ع) قاسم را خيلي دوسـت داشت ودرنزد خودش اوراتربيت كرد.
دركربلا حضرت قاسم (ع) نوجواني 13 ساله بود. شب عاشوراامام حسين (ع)به يارانش فرمود:  فرداهمه مردان كشته خواهند شد ."حضرت قاسم (ع) جلو آمد و پرسيد : عمه جان آيا من هم كشته خواهم شد ؟ امام حسين (ع) فرمود :" آيا مرگ دركام توچگونه است ؟" جواب داد : " شيرين ترازعسـل". حضرت قاسم (ع) نشان داد كه تربيت شده خاندان پيامبر(ص) است.او ميداند كه مرگ در راه خدا عزت و سربلندي است  روز عاشورا كه از ظهر گذشت : چند بار اين نوجوان ازامام حسين (ع) اجاــزه ميـدان رفتن خواسـت : اما كشته شدن اين نوجوان براي امام حسين (ع) سخت بود .  تا اينكه حضـــرت قاسم (ع) خــــودش را روي پــاهاي عموانداخت والتماس كرد.عموجان اجازه بده  جانم را فدايت كنم , امام حسين (ع) اجازه داد . حضرت قاسم (ع) عاشقانه سوار براسب شد وبه مصاف  دشمن رفت.فرياد زد:هر كس مرا نمي شناسد,من فرزند حسنم , همان كسي كه فرزند پيامبر بزرگ  است , حضرت قاسم (ع) مثل شير مي خروشيد و مي جنگيـد تا اينكه به زمين افتاد صدا زد :"عموجان به فريادم برس " امام حسين (ع) با شتاب به با لين قـاسم  آمد و سرش رابه دامن گرفت و به قاتلان سنگدل نفرين كرد.
حضرت قاسم (ع) به همه نوجوانان مسلمان آمــوخت كه شايستـــگي به سن نيست : چه نوجوانـــاني كه از بزرگسالان پيشي گرفتند و اسوه  و نمونه خوبان شدند.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 20:56  توسط گمنام  | 

روز پنجم محرم : اصحاب و عبدالله ابن الحسن عليهم السلام

اینجا فضای‌ نینواست‌ مهمان‌ سرای‌ كبریاست‌
ما میهمان‌ حق‌ میزبان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

اینجا شهادتگاه‌ ماست‌ اینجا زیارتگاه‌ ماست‌
زهرا كند اینجا فغان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

اینجا حریم‌ انبیاست‌ میعادگاه‌ كبریاست
‌ ای‌ عاشقان‌ ای‌ عاشقان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

اینجا شود اكبر فدا آن‌ سو سرم‌ از تن‌ جدا
ای‌ كاروان‌ ای‌ كاروان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

بار گران‌ از كف‌ نهید اینجا شود قاسم‌ شهید
 اشتر مران‌ ای‌ ساربان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

اینجا شود زینب‌ اسیر در خاك‌ و خون‌ غلطد غدیر
جبریل‌ گردد نوحه‌ خوان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

اینجا شود صبر امتحان‌ با كودكان‌ و نوجوان
‌ اسلام‌ گردد جاودان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

اینجا شود خون‌ ریخته‌ حلقم‌ به‌ نی‌ آویخته‌ ای
‌ اكبرم‌ قرآن‌ بخوان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

اینجا به‌ زیر بوته‌ها گل‌ می‌كند بیتوته‌ها
گردند حیران‌ دختران‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

غربت‌ ثمر اینجا دهد مظلوم‌ سر اینجا دهد
 آتش‌ رود بر آسمان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

بر كودكان‌ در بدر بر بانوان‌ خونجگر
خورشید گردد سایبان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

 
اینجا فضای‌ نینواست‌ مهمان‌ سرای‌ كبریاست‌
ما میهمان‌ حق‌ میزبان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

اینجا شهادتگاه‌ ماست‌ اینجا زیارتگاه‌ ماست‌
زهرا كند اینجا فغان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

اینجا حریم‌ انبیاست‌ میعادگاه‌ كبریاست
‌ ای‌ عاشقان‌ ای‌ عاشقان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

اینجا شود اكبر فدا آن‌ سو سرم‌ از تن‌ جدا
ای‌ كاروان‌ ای‌ كاروان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

بار گران‌ از كف‌ نهید اینجا شود قاسم‌ شهید
 اشتر مران‌ ای‌ ساربان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

اینجا شود زینب‌ اسیر در خاك‌ و خون‌ غلطد غدیر
جبریل‌ گردد نوحه‌ خوان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

اینجا شود صبر امتحان‌ با كودكان‌ و نوجوان
‌ اسلام‌ گردد جاودان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

اینجا شود خون‌ ریخته‌ حلقم‌ به‌ نی‌ آویخته‌ ای
‌ اكبرم‌ قرآن‌ بخوان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

اینجا به‌ زیر بوته‌ها گل‌ می‌كند بیتوته‌ها
گردند حیران‌ دختران‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

غربت‌ ثمر اینجا دهد مظلوم‌ سر اینجا دهد
 آتش‌ رود بر آسمان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

بر كودكان‌ در بدر بر بانوان‌ خونجگر
خورشید گردد سایبان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

اینجا فضای‌ نینواست‌ مهمان‌ سرای‌ كبریاست‌
ما میهمان‌ حق‌ میزبان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

اینجا شهادتگاه‌ ماست‌ اینجا زیارتگاه‌ ماست‌
زهرا كند اینجا فغان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

اینجا حریم‌ انبیاست‌ میعادگاه‌ كبریاست
‌ ای‌ عاشقان‌ ای‌ عاشقان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

اینجا شود اكبر فدا آن‌ سو سرم‌ از تن‌ جدا
ای‌ كاروان‌ ای‌ كاروان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

بار گران‌ از كف‌ نهید اینجا شود قاسم‌ شهید
 اشتر مران‌ ای‌ ساربان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

اینجا شود زینب‌ اسیر در خاك‌ و خون‌ غلطد غدیر
جبریل‌ گردد نوحه‌ خوان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

اینجا شود صبر امتحان‌ با كودكان‌ و نوجوان
‌ اسلام‌ گردد جاودان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

اینجا شود خون‌ ریخته‌ حلقم‌ به‌ نی‌ آویخته‌ ای
‌ اكبرم‌ قرآن‌ بخوان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

اینجا به‌ زیر بوته‌ها گل‌ می‌كند بیتوته‌ها
گردند حیران‌ دختران‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

غربت‌ ثمر اینجا دهد مظلوم‌ سر اینجا دهد
 آتش‌ رود بر آسمان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

بر كودكان‌ در بدر بر بانوان‌ خونجگر
خورشید گردد سایبان‌ اینجا زمین‌ كربلاست‌

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 20:51  توسط گمنام  | 

روز چهارم محرم : حضرت حر و اصحاب عليهم السلام - طفلان زينب عليهما السلام

مرا از سر تا خاك آفریدند پریشانم پریشان آفریدند

پریشان خاطران رفتند در خاك

مرا از خاك ایشان آفریدند

مردم سه دسته‌اند حر!

آنان كه با حقیقتند و... اندكند

و تنهایند و مدام ریشخند و طعنه می شنوند

 كه از گذر زمان، پس افتاده‌اند و در خوابند.

 آنان كه مدام بر حقیقت می‌تازند

 و می‌دانیم كه‌اند و چه می‌كنند

و آنان كه حقیقت را جامه‌ای می‌كنند بر تن باطل،

پرچمی می‌كنند بر چوب ستم،

تیغی می‌كنند بر گردن خود حقیقت.

 او می‌گوید برای بر جای ماندن دین می‌میرد

و خوب می‌داند كه با دینش چه می‌كنند.

هم آنان كه نام دین بر دستار‌ها می‌جنبانند

و شكم فربه می‌كنند و هم آنان كه بر این دستة دیگر می‌تازند

و خود، دروغ فرا راه مردمان می‌گسترانند.

 اما سررشته جای دیگر است

حر! اینان كه فردا در كاروان كوچك حسین می‌میرند، برای کسی

می‌میرند كه عقل و دلشان بر باد داده.
ح! تو نمی‌توانی خاطرة لحظه‌ای كوتاه را با دست‌های عباس در شریعة

 فرات از یاد ببری.

حر! تو به دست‌های حسین وقتی سر شكافته‌ات را به دستمالی می‌بندد

 محتاج‌تری ! می شنوی !

حر! بوی خون می آید. بوی رهایی!

آخ... خسته‌ام. خیلی خسته. و مردة خوابی هزار ساله. باید بروم. دیر می‌شود.
صبر كن حر! باز هم بیاندیش.
می‌ترسم خوابم ببرد.
تو به خواب محتاجی!
می‌ترسم خوابم ببرد و كاروان رفته باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 20:38  توسط گمنام  | 

روز سوم محرم : حضرت رقيه عليها السلام

تو خرابه تك و تنها ، دختری شبیه زهرا (س)

توی چشماش پر اشك و روی پاهاش سر بابا

زیر لبهاش گله داره ، گله از قافله داره

دست لرزون ، سر پر خون

كف پاش آبله داره

بس كه زلفاش پریشونه

لابه لاش می شكنه شونه

محرماش بگن رو موهاش گل سر یا لخته خونه؟

يزيد که مي شنود دختر سه ساله حسين به دنبال پدر است ، دستور ميدهد سر پدر را به خرابه بياورند ......

ورود سر بريده امام به خرابه انگار تازه اول مصيبت است !! رقيه خود را به روي سر مي اندازد ،مي نشيند

، بر ميخيزد ، دور سر ميچرخد ، به سر نگاه ميکند ، بر سر و صورت ميکوبد ، خم ميشود ، زانو ميزند ،

سر را در آغوش ميگيرد ، مي بويد ، مي بوسد ، خون سر را با دست و صورت و مژگان خود مي سترد ،

اشک ميريزد ، ضجه ميزند ، صيحه ميکشد ، مويه ميکند ، روي مي خراشد ، ... شکوه ميکند ، دلـداري

ميدهد ، اعتراض ميکند ، تسلي مي طلبد ، و ... خرابه را و جان همه خراباتيان را به آتش مي کشـد ...


بابا!!! چه کسي محاسن تو را خونين کرده است؟!!؟ 

بابا ! چه کسي رگاهاي تو را بريده؟!!؟

بابا!!؟ چه کسي مرا در اين کودکي يتيم کرده است؟!؟ 

بابا!! چه کسي يتيم را پرستاري کند تا بزرگ شود؟!؟ 

بابا؟!؟ اين زنان بي پناه را چه کسي پناه دهد؟!؟

بابا ؟؟ اين چشم هاي گريان، اين موهاي پريشـان، اين غريبان و بي پناهان را چه کسي دستگيري کند؟!!؟

بابا؟ شب ها وقت خواب چه کسي برايم قرآن بخواند؟چه کسي با دستهايش موهايم را شانه کند؟! چه کسي

با لبهايش اشک هايم را بروبد ؟ بابا؟؟!؟ چه کسي با بوسه هايش غصه هايم را بزدايد؟؟ چه کسي سرم را

بر زانويش بگذارد؟ چه کسي دلم را آرام کند؟؟!!؟

کاش مرده بودم بابا ، کاش فداي تو ميشدم، کاش زير خاک ميرفتم، ... بابا؟ مگر نگفتند به سفر ميروي ؟

اين چه سفـري بود که ميان سر و بدنت فاصلـه انداخت؟!!؟ اين چه سفـري بود که تو را از من گرفت ؟!!؟


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 20:21  توسط گمنام  | 

ورود کاروان به کربلا

 

 

بـــــار بگشـــــایید اینجـــــــا کربلاست

 آب و خاکـــش با دل و جان آشنــاست

السّــــــــــلام ای سرزمین کـــربــــــلا

 السّــــــــــلام ای منــزل و مـــأوای مـا

 السّــــــــــلام ای وادی دلجوی عشق

 وه چه خوش می آید اینجا بوی عشق

السّــــــــــلام ای خیمه گاه خواهـــرم

قتلگـــــــاه جــــانگـــــــــداز اکبــــــــرم

 کــــــــــــربلا گــــــهواره اصغر تـــــویی

 مقتـــــــل عباس نـــــــــام آور تــــویی

 آمـــــــــــدم آغــــوش خود را بــــاز کن

بستــــــــــر مـــهمان خود را ســاز کن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 20:10  توسط گمنام  | 

روز اول محرم : مسلم ابن عقيل عليه السلام

امروز ٬ ابروباد و ملک

٬خاک وآتش و خون درسرزمین طف ٬

به شاهکار بی نظیرالهی چشم دوخته اند ...

فرشته٬ صدای نیایش حسین را به معراج می برد...

نسیم٬ هق هق گریه کودکانه فرزندان مسلم را

با نوای بغض آلود کودکان حسین می آمیزد

و به دست تاریخ می سپارد ...

 و باد فریاد عربده مستان قدرت شمشیر را

به فراموشی تاریکخانه روزمرگی تحویل می دهد ...

تا آنچه میماند نوای حق باشدو بس...


درباره مسلم، چه مى‏توان گفت، جز بیان صداقت و رشادت و ایمانش؟ و چه

مى‏توان نوشت، جز فداكارى و حماسه وآزادگى‏اش،و چه مى‏توان شنید جز

عمل به وظیفه واطاعت از امام و جهاد در راه حق تا مرز شهادت.و مسلم‏بن

عقیــل كیست؟ تجسـمى از ارزش هاى والاى مكتب ; الگو و اسـوه‏اى از یك

جوانمرد سلحشــور و انقلابى پاك باخته و دل به راه خــدا داده و سـر به راه

دوست ‏سپــرده و قدم در راه‏حق نهاده و با شهادت به معراج قـرب پروردگار

رسیده. پس، با هم با چهره این شخصیت‏بزرگ،آشنا شویم.

مسلم‏بن عقیل كیست؟

در میان جوانان برومند «بنى‏هاشم‏» مسلـم ، فرزند عقیل یكى از چهره‏هاى

تابناك و شخصیتهاى بارز،به شمار مى‏رفت.«عقیل‏» برادرحضرت على(ع) و

دومین فرزند ابوطالب بود.درترسیم زیر رابطه نسبى مسلم، آشكارتر است:

ابوطالب: - طالب - عقیل - مسلم - جعفر - على - حسین بن على

مسلم‏بن عقیل ، برادرزاده امیرالمؤمنین و پسر عموى حسین‏بن على بود .

دودمانى كه مسلم در آن رشد یافت، دودمان علم و فضیلت و شـرف بود و

خاندانى كه شخصیت انسانى و اسلامى مسلم در آن شكل گرفت، بهترین

زمینه را براى تربیت و تكامل معنوى و حماسى مسلــم فراهم كرد . از آغاز

كودكى، در میان جوانان بنى‏هاشــم بخصوص در كنــار امام حســن و امام

حسین -علیهما السلام بزرگ شدو كمالات اخلاقى وبنیان ولایت و درسهاى

حماسه و ایثار و شجاعت را بخوبى فرا گرفت. اجـداد مسلم كسانى ، چون

«ابوطالب‏» و «فاطمه بنت اسد» بودند كه در فرزندان خویش، شجـــاعت و

ایمان و دلاورى را به ارث مى‏گذاشتند و مسلم، شاخه‏اى پربار از این اصل و

تبار بود; و بنا به اصل وراثت ،خصلتهاى برجسته را از نیاكان خود به ارث برده

بود. (1)


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 19:40  توسط گمنام  | 

محرم و عزايش

محرم ماه خداست .

خدا در این ماه جهل مردم را نشان داد که چگونه و با چه قباحتی امام

بزرگ زمان خود را درماه حرام به شهادت رساندند و هل هله کردند و

در این فکر بودند که بهشت بر آنها واجب شده.

خـــدا در این ماه قدرتش را به همه ی عالــم اسلام ثابـت کرد که بعد از

شهادت آن حضرت و بعد ازگذشت چندین قرن هنوز مردم با این سوزو

گداز در عزای فرزند فاطمه سلام الله علیها به سوگ می نشینند .

حسین علیه السلام زنده است کجایند آنها که فکر می کردند حسیـن علیه

السلام را کشتند . راستی یک بارهم که شـده فکر کن تو بودی چه کار

می کردی؟  می رفتی یا می موندی؟

تو ای حسین!

با تو چه بگویم؟

" شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل "

و تو ای چراغ راه،

ای کشتی رهایی،

ای خونی که از آن نقطه ی صحرا،

جاودان می تپی و می جوشی،

و در بستر زمان جاری هستی،

و بر همه ی نسل ها می گذری،

و هر زمین حاصل خیزی را سیراب خون می کنی،

و هر بذر شایسته را در زیر خاک می شکافی و می شکوفانی،

و هر نهال تشنه ای را به برگ و بار حیات و خرمی می نشانی،

ای آموزگار بزرگ شهادت!

برقی از آن نور را بر این شبستان سیاه و نومیدی ما بیفکن!

قطره ای از آن خون را در بستر خشکیده و نیم مرده ما جاری ساز!

و شراره ای از آتش آن صحرای آتش خیز را

به این زمستان سرد و فسرده ی ما ببخش !

ای که " مرگ سرخ " را برگزیدی

تا عاشقانت را از " مرگ سیاه " برهانی،

تا با هر قطره ی خونت،

ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری

و کالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی،

و بدان جوشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی !

ایمان ما ، ملت ما ، تاریخ فردای ما ، کالبد زمان ما ،

" به تو و خون تو محتاج است . "

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 16:39  توسط گمنام  | 

سلام بر محرم

 

السلام و عليك يا ابا عبدالله

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 23:53  توسط گمنام  |